خسته بودم !

آن قدر خسته که حتی نای کشيدن سايه ام را هم نداشتم .

به ناچار سايه ام را در خم کوچه ای رها کردم و رفتم .

و اکنون من حتی سايه هم ندارم .

من تنهای تنهايم .

  

/ 64 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شهرزاد قصه گو

تنهايي مثل يك هيولاي مخوف بود هر وقت دستهايي را كه در سياهي مرا مي جستند پس مي زدم يا آدمها را تنهايي مرا سخت در آغوش مي كشيد و تحسين مي كرد و من _ چنان كه طلسم شده باشم _ چه آرام و عميق روي دستهاي تنهايي به خواب فرو مي رفتم....

eshgh=m

سلام . افتخار ميدين تو وبلاگم ازتون پذيرايی کنم ؟ آپ کردم خوشحال ميشم يه سری به من بزنيد . ممنون .

sahar

سلام . خیلی وقته که کامنت نذاشتم برات . البته من همیشه سر میزنم ها !!!!! فقط خواستم بگم منتظر آپ جدید هستم .

sahar

آخ شرمنده یادم رفت آدرس وبلاگم رو عوض کنم !‌!!!!

علی

سلام... آقا قهری!!!!!! خودت ميدونی که من هرکاری ميشد کردم .... اگه جواب ندی فکر ميکنم از دستم ناراحت هستی....

ماوراي عشق

ممنون از همه دوستان خوبم که هیچ وقت تنهام نميذارن . واقعا با داشتن شما آدم احساس تنهايی نميکنه . قربون همتون .

eshgh=m

سلام . ممنون که سر زدين ... وبلاگ شما جزء اولين وبلاگهايی بود که لينک کردم ... موفق باشيد .

HADI

سلام دوست من...وبلاگ زیبا با مطالب جالبی داری به من هم سر بزن..آرزوهات شکوفا افق زندگيت تابناک و در پناه حضرت عشق پايدار باشی

اشک شمع

سلام دوست عزیز وبلاگ زیبایی داری چه قدر با احساس مینویسی .سهراب میگه من میدانم که تنهایم وماه بالای سر تنهایی است پس هیچوقت تنها نیستی .موفق باشید .

arash ajam

سلام وبلاگ خيلی خوبی داری